|
بدون حضور وکیلم حرف نمی زنم!
|
خیلی افتضاح شد گند این مبانی در اومده دیگه برم با موسوی صحبت کنم یه کاری کنه
اعصابم دو شبه خورده اگه بساطش جمع نشه یکسال عقب می افتم سر هیچی!
حالا غیر از این یه مورد زندگیم داره کم کم منظم میشه انگار به یه ثبات نسبی رسیدم بعد
از سالها
۱ . دیلیت کردن کامل این پسره
۲ .شکستن شاخ مبانی که وقتم و خیلی گرفته
۳ .منظم کردن روش خوندنم واسه ارشد
دوسال گذشت و انگار تو حالتی بین خواب و بیداری ، انگار که حواست نباشه و زمان بگذره!
این همه انرژی که رو هیچی صرف شد، این همه فکر و وقت که بدون هیچ سودی هدر رفت
حالا بعد دو سال و چند ماه خیلی سخته یه دفعه همه چی رو فراموش کردن این فکر که به اون
صورت مشغول بود حالا انگار جایی برای مصرف شدن نداره!
داستان خیلی تکراریه و حماقتی بزرگتر از اون که بشه اسمش رو تجربه گذاشت یعنی منم پیر
تر از اونی هستم که چنین گندی رو بخوام ماست مالی کنم. دلم می خواد بی پروا بنویسم
ولی انگار با خودم بیشتر از همه رو در بایستی دارم.واسه همین فعلا بی خیال رک گویی های
این ریختی می شم.